سلام گلم......
روز جمعه تقریبا ساعت 8 شب ... نفسم همراه دوستاش رفتش حضرت سلیمان......
و عصر فرداش شنبه 20 شهریور اومد خونه..... برای منم اون چیزی ک همیشه دوست دارمو آورد......
عزیـــــــــــــــــــــزم خیِـــــــــــــــــــــــلی ممنونم..بخاطر اینکه ب فکرم بودی........
نوشتم که روزی یادم باشه اولین سوغاتی ک از عزیزم گرفتم چی بود و چه روزی بودش.......
چندمدتی هستش ک نفسم همش خستس..و بی حال..... چون هم نانوایی میره و هم زمین کشاورزی .....و هم بقیه کارا رو انجام میده...ب درستی هم خواب و استراحت کافی نـــــــــــــــداره...... 
فقط بدون خیــــــــلی دوست دارم... حتی اگه حال نــــــــــــــــدار باشی......

برچسب:
نویسنده: سام نصیری