دیشب با بغض خوابیدم....شاید دارم زور میگم شایدم نه....
شاید تو درست بگی شایدم نه...
نمیدونم.... فقط همیشه دوس داشتم برای یبار هم که شده تو دنیای
خودم ..دنیای علاقه هام زندگی کنم... نه دنیای دید اطرافیانم...
دیشب بهادرم به من گف چـــــادر باید بپوشی..... یعنی بازم حرف چند
ماه پیششو که قرار بود دیگه گیر نده از این بابت رو.... پس گرف...
اما من چادر زدن رو فقط برای بعضی جاها دلم میخواد بپوشم.. نه همه
جاها.....
همیشه دوس داشتم با شوهرم وقتی راه میرم با تیپ شخصیتی ..مانتو
بلند و شیک و بدون چادر باشم... بعضی جاها دوس دارم راحت باشم...
اما نشد...
از این زورم میاد که همیشه اطرافیانم خودخواه بودن... و هیچوقت به نظر
من در این باره توجهی نکردن....
منم از دیشب باهات قهرم...و حرف زدنمم خیلی باهات بی روح بود... چون
هنوز تو حال و هوای دیشبم که ب نظرم توجه نکردی....خب چی میشد
بگی باشه..بعضی جاها که خودمو خودت باشیم اشکال نداره نپوشی...!
هـــــــــــــــــــــــی روزگار.....!

برچسب: هی روزگار,هی روزگار لعنتی,هی روزگار نامرد یواش,هی روزگار نامرد,هی روزگار شعر,هی روزگار عکس,هی روزگار من,هی روزگار من به درک,هی روزگار بی وفا,
نویسنده: سام نصیری