خرید بک لینک
عزیزمن.....!

الان 3 روز شده که مغازه روبراه شده و عزیزدلم فروش داره.....

از خــــــــــــدامون هردو میخوایم فروش بهتر و بهترم بشه....

و یه چیز دیگه:

بالاخره تصمیم بر این شد ب نظر خانواده هامون احترام بذاریم . و

واحد بالای خونه بابامو بسازیمو اونجا زندگی کنیم....

من کلی گریه کردم بخاطر این موضوع....دوس داشتم جای دیگه مکان زندگیمون بودش...

اما وقتی بابام خونه رو میده ب خودمون....و اینکه صاحاب خونه شدن بهتر از رهن و اجاره دادنه.....

و همچنین اگه دلداریای مهربون خودمم نبود راضی نمیشدم.....درسته دوتامون مخالف سر سخت بودیم... اما بالاخره هردو راضی شدیم ..مکان زندگیمون بالای خونه پدرم باشه...

الان آسوده ام....از صاحب خونه شدنم بی نهایت راضی ام...

و از خدامم ممنونم...چون اگه لطف خدا نبود ما الان " مــــــــــــــــــــــــا " نمیشدیم...

دیروز منو مامانمو برادرم رفتیم واحد بالا رو خوب تمیز کردیم... آشغال بزرگاش که شامل : آهن و چوب و وسایلای دیگه بودن رو بردیم بالای پشت بوم.....

درکل خیلی خسته شدم .اما به چیزای خوب زندگی که فکر میکنم .خستگی از سرم می پرید....

و مهمتر از همیشه "خدایا شکرت"

برچسب: مخاطب خاص زندگیم, نویسنده: سام نصیری تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 8:32

صفحه بندی