میخوام از روز 29 ام شروع کنم.... روزی که متعلق به من بود.... روز زن.....
منو نفسم بیرون بودیم.... موقع برگشت تصادف کردیم......
آخه چون ماشینمون رو فروختیم... فعلا این مدت با موتور جابجا میشیم.....
منم چادرم میره تو زنجیر موتور.... وای خدا......بعد تا نفسم ترمز میگیره...اینقده قدرت کشیدن زنجیر زیاد بود که منو رو کمر انداخت زمین.....وای که چقد گریه کردم.... هم ترس ... هم از درد....
چند روزی هست که کمرم دردمیکنه..ولی بازم شاکرم که چیزیمون نشد....
و اما بعد که رسیدم و حالم به حالت نرمال برگشت سفره هفت سینمو پهن کردم.....
شاکرم...شاکر خدایی که معجزه هاشو میبینم و اونروزم دیدم که چیزیم نشد...
خدایا بازهم ممنونتم.....خیلی بزرگی خیلی خدام....!
و اما اینم سفره هفت سینمو دسته گلی که نفسم برام آورده....

اینم سالادم با تزیین عروسکی

اینم نقاشی عاشقانه من

برچسب:
نویسنده: سام نصیری