اومدم از روز عروسیمون و باهم بودنمون بنویسم.....
26 ام روز یکشنبه ساعت 11 ونیم صبح من آرایشگاه رفتم
تا ساعت 4 که نفسم اومد دنبالم . و رفتیم آتلیه....
و بعد از اینکه عکسامون تموم شد اومدیم خونه...مهمانا همگی اومده بودن...
کمی طول کشید تا حاج آقا اومد و عقدمون کرد....![]()
ساعت 21 و 30 دقیقه ما فرودگاه رسیدیم... و بعد از 15 دقه پروازمون بود....
هول و هوش 23 و خورده ای رسیدیم کیش و تا هتل گرفتیم 12 شب شد....
چه جاهای دیدنی قشنگی داشت....دلم میخواست همونجا ساکن باشم....
دریا ... دوچرخه سواری دونفرمون.... جنگ شادی .. از همه چی برام لذت بخش تر بود....!
و اما روز خداحافظی با کیش فرا رسید....![]()
روز پنجشنبه ساعت 12 شب ما رسیدیم خونه خودمون....
وای چقد خسته بودیم.....
خانواده هامون همگی تو خونه منتظر ما بودن... وقتی اومدیم بعد از صحبت و احوالپرسی سوغاتیاشونو بهشون دادیم.....
و اما این روزا هم .. همش مهمان هستیم خونه فک و فامیلا... امشبم مهمانیم....
روزای اول یخچالمون زیاد چیزی داخلش نبود...
یعنی بود .. اما اونقدرا هم پر نبود که بخوام سفرمونو رنگی کنم.....
و اما اینم اولین ناهار مشترکمون..تو خونه خودمون.... با دستپخت خودم.....

اینم یکی از عکسای روز عروسیمون که خواهرم ازمون گرفت

اینم قسمتی از خونه عاشقانمون

اینم دستای منو نفسم که تو کیش قول دادیم همیشه باهم صادق باشیم

برچسب:
نویسنده: سام نصیری