
پنجشنبه صب بود...از خواب پاشدم...خانواده گفتن آماده شو بریم رو مزار عزیزامون.....همگی رفتیم...
ساعت 8 شب برگشتیم خونه.....
که نفس اومد خونمون......بلیطامونم رزرو کرد.....![]()
بالاخره تاریخ عروسیمونم مشخص شد.........
تاریخ : 1395/10/26 ساعت پرواز : 21:45 {کیش}

وای وقتی ازش بلیطا رو گرفتم خیلی خوشحال شدم....
...چون میدونم دیگه باید چند روز رو انتظار بکشیم تا زندگیمونو شروع کنیم.....
فردا هم به امیدخدا سفیدکاری خونه تکمیل میشه..و چند روز دیگش کابینت و کمدامونو وصل میکنیم.........
درب اتاق هم تا رفتیم داخل خونه...کم کم برا اتاقامون میخریم........
این ریزه کاریا مهم نیس...مهم آشیونمونه...که بالاخره میدونیم تکمیل شده و قابل هست که توش زندگی کرد......
و اینکه تن نفسم سالم باشه..........
// مـــــــــن با کلمه ها بازی نمیکنم... مثل بعضی ها .... وقتی مینویسم " نفسمی " یعنی زندگی بدون تـــــــــو یعنی : مرگ ......!//
خدایاااااااااااااااااا.....! امیدم به تو بود و هست.........
خودت کمک کن که تا همیشه منو نفس .. کنار هم و باهم خوشبختیمون مث الان ادامه داشته باشه.....
بهادرم .....! 
زیباترین آغاز رو با تــــو تجربه کردم....پس تا زیباترین پایان با تـو میمانم....!
برچسب:
نویسنده: سام نصیری